اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1405

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

اين سخن كه او را عيش نيست آن است كه محب مىجويد كه به دوست رسد تا از دوست نصيبى بردارد . چون دوست او حق باشد از حق لذت جستن محال است ؛ از بهر آنكه چون بنده به مقام حقيقت رسد ، او را دهشت افتد . او را از صفات او مستوفى كنند تا از صفات او چيزى با او نماند ؛ و چنان متحير گردد كه خود خبر ندارد كه من كجاام و چه مىكنم . چون صفت چنين گردد عيش نماند . از بهر آنكه عيش مخلوقان به لذت است ، و لذت به بقاى اوصاف است . تا نفس قايم است و صفات او در او قايم است به هر صفتى لذت يابد درخور آن صفت . به يد لذت لمس و به دهان لذت ذوق و به انف لذت شم و به عين لذت نظر و به اذن لذت سماع و به زبان لذت عتاب و مناجات و به قدم لذت قيام به خدمت و به قلب لذت فكرت و به سر لذت مشاهدت . بقاى اين اوصاف اين لذات واجب كند كه ياد كرديم . چون محبت حقيقت گردد ، حقايق حق بر محب غالب گردد . چون مغلوب گشت بىصفت گردد و از اين لذات جز اين چيزى با او نماند . او را عيش نماند . و اگر اين هر دو سخن هم به حق بازگردانى درست آيد . از بهر آنكه محبت بنده حق را آنگاه حقيقت گردد كه حق او را محب باشد . كدام عيش باشد از اين برتر كه ملك هفت آسمان و هفت زمين بنده‌اى را محب گردد . لكن او را با اين همه عيش نباشد به آن معنى كه در مقام محبت از خويشتن طلب كند وفاى محبت ، و ندارد طاقت گزاردن وفاى محبت از عجز آن او را عيش نماند ، و از وجود عين محبت عيش او مىدارد . چون به وجود محبت نگرد ، فهو العيش ، باشد ؛ و چون به عجز وفاى محبت نگرد ، فلا عيش له ، باشد . و از اين نكوتر هست كه عيش در وجود است و بىعيشى در خطر كه آن‌كس كه نعمتى نيافته باشد بر او آن درد نباشد كه چون بيابد او را غمى از زوال باشد . آن خطر زوال خوشى عيش از او بستاند . پس به آن معنى كه از علايق ببريده است و به كليت سر عيش خويش به دوست گردانيده است ، عيشى دارد كه در كون كسى را آن عيش نيست ، لكن به آن معنى كه تا از من بىادبى نيايد كه از اين مقام بيفتم كه مرا مزهء عيش نماند . فلا عيش له ، اين باشد .